دیر زمانی است که قلب من میزبانی برای غم هاست،احساس
میکنم هیچ آشنایی نیست که غبار غم گرفته ی درد و رنج را از
وجودم بزداید.زندگی ام به کویری خشک تبدیل گشته که گل
های امیدواری در آن سر بر شاخه خشک خاک میگذارند و با
زندگی وداع می کنند. احساس میکنم روزگار با من بیگانه و
بی وفاست و لحظه های خوش زندگانی از من
گریزانند.دیریست که در سکوت کوچه بس کوچه های زندگی با
چشمانی به غم نشسته می گردم ولی هیچ آشنایی را نمی
یابم که بر حال غمگینم دلی بسوزاند...
(ندا)