حرفهای دل

بیان احساساته درونی

حرفهای دل

بیان احساساته درونی

زمین خاکی ام اما ،غرورم کم نمیگردد 

 

سرم در زیر بار آسمان هم خم نمیگردد 

 

من آن گلبرگ مغرورم،که میمیرد ز بی آبی 

 

ولی با منت و خواری،بی شبنم نمیگردد 

 

یاهو

نمی دانم بس از مرگم چه خواهد شد،  

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت، 

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

گلویم سوتکی باشد ، 

به دست کودکی گستاخ وبازیگوش و او 

یکریز و بی در بی 

دم گرم وچموشش را، در گلویم سخت بفشارد 

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

بدین سان بشکند دایم ،  

(سکوت مرگبارم را) 

یاهو

احساس کسی رادارم که ناگاه در برابر آینه ای بایستد وتصویری را که بر آن می بیند هیچ نشناسد. 

یاهو 

خود را در خویش گم کردن و نیافتن و،بدتر از این،در میان چندین چهره ی مشکوک و فرار و نامانوس،خود را به یقین و اطمینان بازنشناختن،رنجی است که در تصور نمی گنجد و من آن را در دل احساس کرده ام. 

یاهو

تنها ماندن طاقت فرسا است. نه می توانی به میان خلق فرود آیی و از آبشخور آلوده ای که بنی آدم و مرغ و مور و ملخ بر گرد آن ازدحام کرده اند بنوشی،ونه می توانی دربالای ابرها تنها و مجهول بمانی؛که آنجا جای خداست و بی کرانگی ملکوت. 

یاهو